Home » دسته‌بندی نشده » سماروقی های کهنه کار و یاران کم تجربه/

سماروقی های کهنه کار و یاران کم تجربه/

اردیبهشت دیزباد ،  ماه سماروق ، این ماده غذایی خوشمزه با خواص عالی است . . . .   دیزبادی ها می دانند که  یک روز بارانی  با آفتاب روز بعد  ، مصادف است با رویش سماروق . . . . و روانه شدن گروه گروه هم ولایتی ها به کوه ها  و سماروق زارها . . . . .

صبح دو شنبه بود ، سرو صدائی شنیدم ، در  را باز کردم ، دیدم یک گروه از جوانان عازم کوه ،  از پی سماروق هستند ، . . . . .  گفتم صبر کنید تا من هم بیام ، گفتند زود باش ، اگر دیر کنی ما رفتیم ، منهم بلا فاصله کوله را برداشتم و به گروه پیوستم ، دیدم دوستان با یکدیگر حرف می زنند که دیگر کسی را به گروه اضافه نکنند ، فهمیدم که شانس آوردم که به عنوان آخرین عضو گروه با آنها همراه شدم .

من که جزء افراد  بی تجربه گروه بودم ، در بین راه از دوستان سوال کردم ، سمارق را چگونه پیدا می کنند ، همگی  به اتفاق جواب دادند باید  بگردی  تا پیدا کنی  . . .  .  ، دو هزاری من جا افتاد که سوال بی خودی کردم ،  من باید فکر دیگری بکنم  . . .  ، رفتیم تا به دامنه لوکه ( قلعه گو ) رسیدیم ، دیدم دوستان به فاصله ده متر از یکدیگر حرکت می کنند ، منهم فاصله خودم را تنظیم کردم ، به یکباره محسن گفت ، اینا یک سماروق پیدا کردم ، لحظه ای نگذشته بود ،  علی پیدا کرد ، و به همین ترتیب دیگران . . . .  و من دست خالی مانده بودم ، . . . . ناراحت و خجل ، . . . .  ناگاه شنیدم که محسن  یواشکی  به علی گفت می خواهیم چی کار کنیم ؟ . . . . روی هم باز کنیم و بعد تقسیم کنیم  ؟ یا اینکه هر کسی برای خودش باز کند ؟  علی گفت هر کسی برای خودش جمع کند آخر سر فکری براش می کنیم  ، فهمیدم که منظور آنها فقط من هستم  ، . . . .  با خودم گفتم اینها منو هیچ به حساب نمیارن  . . . .  ، لحظه ای ایستادم و حرکات آنها را زیر نظر گرفتم ، دیدم همگی با دو سوء حرکت می کنند، لحظه ای کوتاه ، سوء بالا می زنند و لحظه ای طولانی تر سوء پایین ،  . . .  و در سوء پایین به بوته های پوسیده خیلی دقیق نگاه می کنند .

با پیدا کردن  ، فوت کار ، لحظه ای نگذشته بود که اولین سماروق را دیدم  . . . . .  ، دامنه کوه را که گذشتیم در نزدیک های نوک قله  گروهی از خانم های ده پایین را دیدیم که از ما خیلی زودتر منطقه را جستجو کرده بودند ، با این وجود تا ظهر دو کیلوئی جمع کردم . . . .   بعد از صرف چای   . . . .  من و قلی و رضا و محمد و اسماعیل که کم تجربه بودیم برگشتیم . . . اما علی و محسن و علیرضا که کهنه کار بودند به جستجو ادامه دادند و از ما جدا شدند .

عصر بود که زنگ خانه ما زده شد ، دیدم علی است با کوله بار سنگینی از سماروق و پلاستیکی در دست ، که این کیسه پلاستیکی ، همان سهمیه  سماروقی بود که در اول صبح  برای من بی تجربه در نظر گرفته بودند و این پایان یک روز بهاری دیزباد و  به دور از کرنا  بود . البته  سخاوت علی جای خود را دارد . . . .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *