Home » دسته‌بندی نشده » خاطره ای بیاد ماندنی از یک عروس داماد دیزبادی دهه ۵۰

خاطره ای بیاد ماندنی از یک عروس داماد دیزبادی دهه ۵۰

دی ماه سال۵۹ بود ، سرباز بودم  و محل خدمتم کرمانشاه بود ، شش روز مرخصی داشتم و خوشحال ، برای دیدار خانواده ام  . . . . . . .  غروب شده بود وبرای تهیه بلیط به ترمینال کرمانشاه رفتم . . . .  . . .

ساعت شش بعد از ظهر سوار اتوبوس شدم و ساعت دو نصف شب به تهران رسیدم ، تهران همه جا سفید پوش و هوا بسیار سرد بود ، می دانستم چنانچه در آن موقع شب ، به ترمینال شرق بروم بایستی تا صبح آنجا بمانم . . . . .

فکر کردم چی کارکنم ، چی کار نکنم . . . . تصمیم گرفتم به پلاک ۵۰ بروم و شب را آنجا بمانم ، سوار تاکسی شده وحدود ساعت  سه نصف شب ، به خانه  (امید دیزبادی ها ) رسیدم  . . . . . مطابق معمول همیشگی درب ورودی پلاک ۵۰ شبانه روز باز بود ، با خوشحالی زیاد وارد شدم . . . . . . . . .

پلاک ۵۰ دو طبقه داشت که در هر طبقه تعدادی اتاق و در هر اتاق چند دیزبادی زندگی می کردند ، من خبر داشتم که جواد ، محمد و حسین از بچه های ده بالا ، هر سه نفردر یکی از اتاق های ضلع شرقی حیاط هستند ، بسیار خوشحال  بودم که به پشت در اتاق رسیدم ، چندین بار در زدم ولی کسی در را باز نکرد ، هوای سرد وبی سرپناه   . . . . .  وناامید . . . . . . .  خدایا چه کنم . . . . . . . ؟ !

می دانستم مرحوم حسن عراقی عبدالله در اتاق روبرو واقع در ضلع غربی حیاط زندگی می کند، رفتم در اتاق ایشان را زدم ، حسن آقای مهربان و دوست داشتنی در را باز کردند ، از ایشان سوال کردم جواد ، محمد و حسین کجا هستند  . . . . . .  . گفت آنها رفتند دیزباد ، پرسیدم کلید اتاق را دارید ؟  جواب داد ، ندارم ، ناگهان چشمم به فاطمه خانم همسر حسن آقا  افتاد که از خواب بیدارشان کرده بودم ، بسیار خجل شده و با عذرخواهی خداحافظی کردم . . . . . . . .

حسن آقا گفت  . . . این موقع شب کجا ؟ !  . . . . مگر در این هوای سرد من اجازه میدم شما بروید ، من وارد اتاق شدم ، سپس این عروس وداماد مهربان و مهمان نواز  خواستند سماور روشن کنند ، من مانع این کار شدم و گفتم بروید و بخوابید و . . . . . . .

اول زندگی حسن آقا و فاطمه خانم  بود  وهمانند تمام دیزبادی های چهار دهه پیش ،  زندگی بسیار ساده ای داشتند  و  ثروت آنها ادب و معرفت و بزرگواری بود . . . . . ناگاه متوجه شدم در آن اتاق ، دو تخته تشک چهار ضلعی کوچک قدیمی  و یک لحاف بیشتر نیست ، خدایا چه کنم . . . . . . ؟ ؟

حسن آقای بزرگ و مهربان یکی از تشک ها را پهن کرد ، سپس با همان عرض فاصله ای خالی گذاشت و سپس تشک دوم را پهن کرد . . . . .  . . . .

سپس فاطمه خانم عزیز، روی تشک کناری خوابید ، حسن بزرگوار در وسط و روی فرش بدون تشک دراز کشید ومن  روی تشک کناری دیگر ، دراز  کشیدم و بر روی هر سه نفر یک لحاف کشیدیم و خوابیدیم . . . . . . . . . .

واین درسی بزرگ وبیاد ماندنی بود از مهربانی وبزرگواری این دو عروس وداماد نیک اندیش و شایسته دیزبادی  که من هیچ گاه آنرا فراموش نمی کنم وتا کنون بارها این درس بزرگ را در جاهای مختلف بازگو کرده ام و افتخار می کنم که اینچنین هم ده دیاران  شریف و محبوبی داشته و دارم . . . . . . . .

درود می فرستم به روان پاک این مرد شریف . . . . . . . . خداوند رحمتش کنه . . . .  و آرزوی طول عمر با عزت برای فاطمه عزیز ، آقا عبدالله و محمد رضا جان از خداوند بزرگ دارم . . . . . . . .  . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .. .

بکوشیم همگی یک حسن و فاطمه باشیم  . . . . . . . . . . . . محمود کردی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *